خرداد 92
الان که دارم این مطالب رو مینویسم حسان رو خوابوندم و بعد از مدتها میخوام وبلاگ حسانم رو آپ کنم.
آخه اون سه تا مطلب قبلی رو هم بابامهدی نوشته. بس که تو این مدت من چیزی ننوشتم بابامهدی دیگه به وبلاگ نویسی افتاده 
چندهفته ای که امتحانام شروع شده و من خیلی مشغول درسام هستم. بچم حسان خیلی اذیت میشه. آخه بقول مامانی همش شیر جوش بهش میدم. ولی دیگه یکیش بیشتر نمونده.
بگذریم..
حسان هرروز شیرین تر و بازیگوش تر میشه. یه سری جمله های مشخص یاد گرفته که همش تکرار میکنه. مثله تاب تاب ابازی، چشم چشم دو ابرو البته به ابرو میگه ابو. هروقت صداش رو میشنوم که داره چش چش دو ابو میگه مطمین میشم حتما یه مداد یا خودکار پیدا کرده و داره خط خطی میکنه. یا وقتی میگیم هفت هشت نه خودش میگه ده...
از وقتی که بابامهدی هم کارش سبکتر شده خیلی بیشتر واسه حسان وقت میذاره و هرکار مثلا بانکی یا... بیرون خونه داره حسان رو با خودش میبره. ازین موضوع خیلی خوشحالم چون اینجوری حسان به باباش خیلی وابسته تر شده.
بگذریم چقدر حرف نگفته داشتم


وای من عاشق این دوتا عکسشم. اینجا رفته بودیم ابیانه.

جانم اینجا چقد کوچولو بودی. این عکس تغریبا مال یک سال پیش تو سفر کیش هستش

بچم از همین الان روحیه مستقل داره و باید غذاش رو خودش بخوره. البته این خصوصیتش به دایی محمدش رفته.
پسرم اینجا ماستش رو خورده و داره خودش رو تشویق میکنه


خرداد 92
